شروع یک راه سخت
سه روز از تولد امیرعلی گذشت و طبق قرار و صحبتی که با پزشک انجام دادیم به مطب پزشک رفتیم معلوم شد امیرعلی هنوز زردی نداره دکتر گفت اگه تا روز پنجم زردی نگیره دیگه خطری نداره و برای مشکلاتی که قبلا توی بیمارستان ذکر کرده بود چند نامه جداگانه برای معرفی به پزشکای متخصص به ما داد و از اینجا کارهای درمانی امیرعلی عملا شروع شد.
همون روز به دنبال مطب دکترها رفتیم و سعی کردیم وقت بگیریم. طی پیگیری ها و رفت و آمدها معلوم شد امیرعلی بیماری مننگوسل داره که باعث میشه نخاع بیروع از ستون فقرات به رشدش ادامه بده که در مورد امیرعلی زیرپوست و بالای باسن سمت چپ جمع شده بود و بخشی از مایع نخاعی هم همراه نخاع درون آن جمع شده بود. ضعف پای چپ هم به علت وجود همین بیماری بود.
دکتر معرفی شده برای درمان بیشتر برای بزرگسالان کار میکرد آدم خشکی بود. تا امیرعلی رو دید گفت این مننگوسل هست و 3.5 میلیون می گیرم عمل می کنم. همین.
نه توضیحی و نه همدردی و نه راهنمایی.
سریع، قاطع و خشک.
من که نفهمیدم چی می گه فقط فهمیدم باید عملش کنیم و دکتر دیگه هم وضعیت پای امیرعلی رو منوط به عمل پشت او کرده بود.
به محض اینکه ده روز از زایمان من گذشتم شخصا از خونه بیرون آمدم و دنبال کارهای بیمه و درمان امیرعلی رفتم. به طوری که دوستانی که من رو می دیدن با توجه به اینکه هنوز در ماه اسفند بودیم و برف هم باریده بود تعجب می کردند که توی این هوا و با این رنگ و روی زار از خونه آمدم بیرون.
بالاخره چند دکتر مختلف رو بررسی کردیم و سختی این ماجرا این بود که ما به فامیل نگفتیم امیرعلی این بیماری رو داره به خاطر اینکه احتمال می دادیم در آینده حالش خوب بشه و نمی خواستیم کسی براش دلسوزی و ترحم کنه و این کار ما رو واقعا سخت می کرد.
ما امیرعلی رو پیش یک متخصص اطفال که بردیم که در بیمارستان دکتر شیخ هم کار می کرد. او دکتر مغز و اعصاب دیگه ای رو به ما معرفی کرد به نام خانم ذبیحیان.
اگرچه این خانم فکر نمی کنم این وبلاگ رو ببینم ولی همیشه برای موفقیت و سلامتی شون دعا می کنم چون محبت و وقت که برای بیمار می گذاشتن واقعا ستودنی بود و هست

شروع یک راه سخت
