به نام عشق زیبایی و سلامت

پایان انتظار

1394/7/14 15:56
نویسنده : یک مادر
250 بازدید
اشتراک گذاری

بعد از 4 ساعت از شروع عمل امیرعلی دیگه هیچ کدوم طاقت نداشتیم و مدام پیگیر این بودیم که امیرعلی در چه حالیه. بلاخره دکتر امیرعلی از اتاق اومد بیرون. واقعا خسته بود. ازش در مورد امیرعلی پرسیدم . دکتر گفت واقعا فکرش رو هم نمی کردم که اینقدر این عمل پیچیده باشه. چون تمام رگ های عصبی در چربی به هم پیچیده شده بوده و تنها تونستن بخشی از اون رو آزاد کنن و سرجای خودش قرار بدهند و هنوز بخشی از رگهای عصبی درگیر مونده و فعلا نمیشه کاری کرد.

دکتر که رفت امیرعلی آخرین بیمار توی ریکاوری بود. هر چند دقیقه صدا گریه اش می اومد ولی باز قطع میشد مسئول ریکاوری می گفت باید بره و دیگه نمی تونه بچه رو اینجا نگه داره ولی بچه کامل بهوش نمی اومد. مسئول بخش بچه ها اومد اتاق بیهوشی اون هم بچه رو تحویل نمی گرفت و می گفت کاملا به هوش نیست و این خطرناکه. بخش ICU جا نداشت و صحبت ها ی مختلفی بین مسئول بیهوشی و مسئول بخش رد و بدل شد.

امیرعلی سیاه شده بود. سر بچه سه ماهه به اندازه یک بچه 2 ساله ورم کرده بود. به سختی نفس می کشید. لبهاش و صورتش ورم کرده بود. هر از گاهی گریه می کرد و بعد ساکت می شد. مسئول بخش با اکراه امیرعلی رو پذیرفت. مادر شوهرم و شوهرم وقتی بچه توی اتاق جاگیر شد از بخش خارج شدن. پدرم هم که توی تمام این مدت با تسبیح ذکر می گفت رفت توی حیاط بیمارستان و منتظر بود. یک محفظه شیشه ای کوچک روی سر امیرعلی گذاشتن و اکسیژن بهش وصل کردن و دستگاهی که ضربان قلب و تنفس رو نشون می داد.

مادرم پیش من وایستاد و مسئول بخش به خاطر حال امیرعلی و جوان بودن من چیزی نگفت وگرنه باید یک نفر پیش بچه می موند. پرستار به ما گفت بچه کم کم به هوش میاد فقط حواسمون به دستگاه باشه که اگه شماره های روی دستگاه به زیر عدد خاصی رسید و دستگاه بوق زد سریع به اون ها خبر بدیم.

استرس تمام وجود من و مادرم رو گرفته بود. من هراز گاهی اشکهام جاری می شد. مادرم هم فقط دعا می کرد. چند بار دستگاه به صدا در اومد و سریع ما می رفتیم و پرستار رو صدا می کردیم. بالاخره پرستار عصبانی شد و گفت باید یکم صبر کنید بعد بیاین و اگر دیدن خیلی پایین اول سینه بچه رو ماساژ بدین و یا بشکون بگیرین تا تحریک بشه . چند مرتبه رو هم به همین منوال ادامه دادیم که ناگهان شماره دستگاه رسید به 10 و 20 به مادرم گفتم مامان سریع برو خبرشون کن و هرچه سینه امیرعلی رو ماساژ میدادم جواب نمی داد مادرم هنوز داشت اصرار می کرد که پرستار سریع تر بیاد که یک دفعه تمام عددها صفر شد و برای یک لحظه قلب و تنفس امیرعلی وایستاد و من با چنان فریاد و عجله ای توی سالن بیمارستان داد زدم که مامان عددهاصفر شد بچه از دست رفت و مادرم هم جلوی پذیرش هم به شدت خودش رو زد و داد زد که کل اتاق ها ریختن بیرون و پرستارها به سرعت به اتاق اومدن . پرستار سریع بچه رو ماساژ داد و گفت شما خیلی سروصدا می کنید این جا مریض های دیگه ای هم هستن و اینکه نباید بترسید اوضاع خوبه.

ولی حقیقت چیز دیگری بود. پرستارهم خودش ترسیده بود و سریعتر با بخش آی سی یو هماهنگ شد و بچه بعد از اون به آی سی یو منتقل شد. و واقعا سرپرستار خیلی برای ما زحمت کشید. با اصرار های سرپرستار بچه رو به آی سی یو بردن و توی یک تخت های نوزاد زیر اکسیژن قرار دادن و آمپولی بهش زدن و دستگاه ها رو بهش وصل کردن ولی اینجا فقط یک نفر می تونست بمونه و قرار شد با مامان نوبتی وایستیم. تا صبح نوبتی کنار امیرعلی بود و اوضاع تحت کنترل بود تقریبا.

وقتی نوبت من بود و کنار امیرعلی بودم با بچه هایی روبه رو شدم که نمی دونستم دلم برای بچه خودم بسوزه یا خدا رو شکر بگم که حال امیرعلی به این وخامت نبود. صبح بعد از نماز صبح من پیش بچه بودم و بعد قرار شد من به خونه برم تا  هم استراحت کنم هم دوش بگیرم و بعد مادرم به خونه بره برای همین من از بیمارستان به خونه رفتم و مادرم پیش بچه بود.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)