به نام عشق زیبایی و سلامت

لحظات طاقت فرسا

1394/7/14 15:01
نویسنده : یک مادر
227 بازدید
اشتراک گذاری

آزمایش های اولیه روی امیرعلی انجام شد. لباس های اتاق عمل رو پوشید دکتر برای ویزیت قبل از عمل به دیدنش اومد و حرف زیادی با ما نزد.

حدود ساعت 4 یا 3 بعدازظهر بود که گفتن باید برای عمل ببریمش به بخش دیگه. اونجا چندتا از مادرهایی که از صبح با هاشون آشنا شده بودم هم اومده بودن تا عمل روی بچه های اون ها هم انجام بشه. مثل کودکی شکاف کام باعث شده دو عمل جراحی رو انجام بده و الان باید سومی رو انجام می داد. بچه ای که حدود 5 تا 6 عمل رو تا دوسالگی انجام داده بود و الان باید بعدی رو انجام می داد و به گفته مادربزرگش باید حدود 10 یا حتی بیشتر عمل روش انجام می شد. بیماری این بچه که پسر هم بود عجیبترین مدلی بود که تا الان دیدم

این بچه در رحم مادرش به طور طبیعی رشد کرده بود ولی در ماه آخر سیر رشدش برعکس شده بود. یعنی دوباره اندامش به هم متصل شده بود. از جمله انگشتان دستش به هم چسبیده بود . بین ساق پا و ران یک پرده تشکیل شده بود. بیضه و اندام جنسی دوباره به هم چسبیده بود و دهان اون هم دوباره تقریبا بسته شده بود. دکترها گفته بودن اگه چندروز دیرتر به دنیا می اومده مرده بوده. بعد از دو عمل جراحی روی دهانش قرار بود عمل سوم برای باز کردن دهان روش انجام بشه. خلاصه چندین مادر و بچه پشت در اتاق بودن که استرس و امید و التماس توی چشمهاشون موج می زد.

طوی همون لحظات مادرم مرا صدا زد تا بچه ای رو به من نشون بده که بیماری امیرعلی رو داشته ولی محل عمل اون تقریبا بین دو کتفش بود. مادرش بچه می گفت نگران نباش. نگاه کن بچه من حالش خوبه بچه شما هم ان شاء ا... خوب میشه. این ها قوت قلب بود. بچه ها دست مادراشون رفت پشت در اتاق عمل . دکتر بیهوشی می اومد اون ها رو توی بغل مادراشون بی هوش می کرد بعد می برد داخل اتاق. اما امیرعلی توی بغل من به آرومی خوابیده بود ولی آنژیوکد نداشت برای همین اون رو از من گرفتن تا داخل اتاق کارهای لازم رو براش انجام بدن.

وقتی امیرعلی رو از بغلم گرفتن انگار یک بخش از وجودم از من جدا شد. اشک توی چشمام جمع شده بود. مادرم که تمام این مدت خودش رو خیلی محکم نشون می داد هم اشک توی چشمهاش جمع شده بود. ولی به من می گفت خودت رو نگران نکن. لحظات انتظار شروع شده بود. عموم جراحی ها بعد از یک ساعت به پایان رسید و حتی مورد های بعدی رو داخل اتاق ها بردن. من توی این فرصت رفتم و مقداری از شیر خودم رو دوشیدم و برای امیرعلی توی یخچال گذاشتم. به خاطر اینکه بچه از صبح شیر نخورده بود و شیرهای من همینطوری می ریخت.

لحظات های بیم و امید سپری می شد . یک بار از سر ناراحتی گریه می کردم و باز با دل داری بقیه آروم می شدم. دعا می خوندم و منتظر بودم که بچه ما رو بیارن. همه بیمار های تحت عمل بیرون اومدن و به بخش ها منتقل شدن. دکترها یکی بعد از دیگری بیرون می اومدن و برق اتاق های خاموش می شد. ولی خبری از امیرعلی نبود. بیش از 3 ساعت گذشت و ما شدیدا دلهره داشتیم. مادرشوهرم که تا اون موقع هنوز برای این کارهای امیرعلی نیومده بود به ما ملحق شد و همه پشت درها منتظر بودیم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)